مراورید های دلم به پای تو ای دلارامم
این وبلاگ را به عشق تو می سازم ای آرزوی دست نیافته مادر.
ای عشق من. ای که سالهاست مرا در تب و تاب رسیدن به خود نگه داشته ای

ای خالق من به امید تو می نویسم برای طفلی که سالهاست شوق به آغوش کشیدنش قلب و روحم را می گدازد. ای ارحم الراحمین چشمهایم به سوی رحمت بی پایانت دوخته شده است. دلارامم را فقط از تو می خواهم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:37 بعد از ظهر | يکشنبه 15 آبان 1390 توسط زهور

به نام خدا

 

بازم با نام او شروع می کنم. که لطف بیکرانش  و بزرگی و عظمتش و همنطور محبتش اجازه نمی ده بی نام او چیزی رو شروع کنم. شرمنده ام ازت خدایا. به خاطر همه چیزهائی که خودت می دونی و کس دیگه ای نمی دونه.  خوب یکیش هم اینه که به خاطر اینکه مادر نشدم ازت ناراحت شدم. غر غر کردم. قهر کردم. واقعا که بنده بد و ناسپاسی هستم نه؟ و پرتوقع؟ آخه مگه من ازت طلبکارم. تموم اون نعمتهائی که به من دادی نادیده گرفتم و فقط اونی رو که به دلیل حکمتت ازم دریغ کردی در نظر گرفتم. دوم خدایا خودت می دونی که من تموم این نوشته رو به یاد تو و برای تو می نویسم. پس خودت ببخش اگه بعضی لحظات شیطان در فکرم نفوذی کرد.

خدایا می بینی امروز چه دلم گرفته؟ دیدی که دیروز بندگانت چه حالی ازم گرفتن؟ اونم به خاطر مادر نشدنم. هر چند  که اونها از بندگان خوبت هستن و نیتشون واقعا خیر بود. ولی آگاه نبودن که با صحبتهای دلسوزانشون چه آتیشی به دل این دلسوخته می زنن. دیروز به محض اینکه رفتم خونه مادر همسری مامان شوشو به من گفت خانم شفیعی(خانم مسن همسایه قدیمی) باهات کار داره بهش زنگ بزن. تعجب کردم آخه روابط من با این خانم مسن در حد سلام و علیکه ‌آخه چه کاری ممکنه با من داشته باشه. حدسهائی زدم از جمله اینکه ممکنه بخواد براش کتابی بیارم یا کاری انجام بدم. شماره اشو از خواهر همسری گرفتم و زنگ زدم. گفت بیا خونه می خوام باهات صحبت کنم. بماند که چه استرسی بهم دست داد که چی می خواد بهم بگه. خلاصه رفتم پیشش . بعد از تعارفات معمول و کلی معذرت خواهی و درخواست از اینکه از حرفهاش ناراحت نشم و قصدش دخالت و این حرفا نیست بالاخره گفت چرا موضوع بچه دار شدن رو به طور جدی پیگیری نمی کنی و دیر می شه و .... و بعدشم کلی توصیه های عطاری و و در پایان هم آدرس چند دکتر و مراکز نازایی. خوب حالا من باید خوشحال باشم؟ یا ناراحت؟

حقیقتش هنوز خودم به جواب نرسیدم. از طرفی از ساده دلی و نیت خیر این ادما خوشحال می شم و از طرفی از آزار و اذیتی که این خوش نیتی ها برام ایجاد می کنه کلافه ام.  کلافه ام از اینکه هر جا که برم هر جا که پا بذارم باید به این جواب پس بدم که باردارم یا نه و چرا تا حالا نشده ام و دلیلش چی بوده و آیا دکتر رفته ام و دکتر چی تشخیص داده و دارو چی داده و چرا نمی رم پیش فلان دکتر که حاذقه و معروفه و چرا فلان داروی عطاری رو استفاده نمی کنم و  صدتا سوال دیگه. دیدو بازدیدها برام تبدیل شده به محکمه. خدایا خسته ام. خیلی خسته. ولی باز دنبالت می ام. هر جا که بکشونیم دنبالتم. منو رها نکن. در هر حال ممنونم که اجازه دادی توی این حال بیحالی باهات صحبت کنم و درد دلمو بهت بگم. همین نشونه اینه که منو به حال خودم رها نکردی. خدایا یه درخواست عاجزانه می شه منو محکمتر دنبال خودت بکشی؟



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:28 قبل از ظهر | سه شنبه 22 فروردين 1391 توسط زهور

سلام نی نی من. آرام دلم امروز خیلی غمگینم دلم خیلی هواتو کرده. می خوام برات لالایی بگم. همونطور که همیشه تو رویاهم می بینم پامو دراز کنم و بالشت کوچولو و قشنگت رو بزارم رو پام. بعد اون تن قشنگ و خوشبوت رو بزارم روش و درحالی که اونا رو تکون می دم برات لالایی بخونم. چشات چه قشنگه. چه معصومیتی توشون موج می زنه.اون چشای زیبات رو ببند عزیزک دل مادر بخواب نازم.....

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

آه گل نازم لالا لالایی

بخواب آرام دل لالا لالایی

لا لا لا گل باغ بهشتم

لا لا لا لا تو یی سرنوشتم

بخواب ای مونس روح و روونم

بخواب ای بلبل شیرین زبونم

بخواب ای عندلیب بوستانم

بخواب ای آرام جونم

بخواب ای شیرین جونم

بخواب ای نشکفته ی من

 

بخواب ای گوهر ناسفته من             بخواب ای نورچشم روشن من

بخواب ای روی ماهت گلشن من       بخواب ای جون دل نوباوه من
به شیرینی انار ساوه ی من 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:10 بعد از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

سلام کوچولوی نازم. امروز بعد از مدتها دوباره اومدم برات بنویسم. منو ببخش که فقط وقتی دلم گرفته و غمگینم برات دردل می کنم. آخه نمی دونی مامانت چقدر غرق مشکلات و گرفتاریهاست. فقط امید به خدا و شوق در آغوش گرفتن تو با تمام وجود بهم آرامش می ده.

راستی بهت گفتم که بابات دو سه هفته پیش چه خوابی دیده بود؟ نه نگفتم. ولی بهت قول می دم به محض اینکه بیایی برات تعریف کنم. توی خواب بابا یه نفر اسم تو رو بهش گفته. کاش خوابش زودتر تعبیر بشه. یا امام علی دلارمم رو از تو می خوام. از خدا بخواه و شفیع من و بابای دلارام و دلارام بشو که زودتر به هم برسیم و یه خونواده خوشبخت رو تشکیل بدیم. بدون دلارامم زندگی شیرین نیست خدایا.

عکسمونو می زارم اینجا .قربون اون چشای قشنگت برم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:54 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

 

به نام او که که مهربانترین مهربانان هست و کسی مهربان ترش نیست. به نام او که از مهر بی حدش به من هنوز تو رو به من نداده. و شایدم از مهر بی حدش به تو. دارم پیش خودم فکر می کنم عزیز دلم که تو برای من چه ضرری داری یا من چه ضرری برای تو دارم که خدا ما رو از هم دور نگه داشته. نکنه من مامان بی لیاقتی هستم که خدا تو را از من دریغ کرده؟ و یا اینکه ممکنه تو, دلبندم فردا که بزرگ بشی مامان و بابا رو اذیت کنی؟ و یا اینکه خدا می خواد به واسطه عشق به داشتن تو بهش نزدیک تر بشیم و داشتن تو ما رو ازش دور بکنه؟

 حدود دو ماه هست به دلیل عدم دسترسی به اینترنت توی این کلوب برات درد دل نکردم. حرفهای زیادی برای گفتن دارم که بهت بزنم عزیزم. قلبم و روحم برات پر می کشه .با تمام وجود دوست دارم در آغوش بگیرمت و تنت خوشبوت رو استشمام کنم. خدایا روزی می شه چشمو تو چشاش بدوزم و از صدای خنده هاش روحم رو بنوازه؟

سه روز پیش عید فطر بود. نمی دونی توی شبها و روزهای ماه رمضون چقدر برای اومدنت دعا کردم. ولی از بابات خیلی نارحتم. با اینکه خیلی نی نی دوست داره ولی مثل من از نیومدنت خیلی ناراحت نیست. می گه حتما مصلحتی توش هست. یک روز توی برنامه ماه عسل یه زوج رو نشون داد.  خانم بعد از زایمان بچه اش مبتلا به بیماری ام اس شده و فلج کلی شده بود. بابات برگشت به من گفت شاید مصلحت خدا همینه که به ما بچه نمی ده. تو حاضری بچه داری بشی و بعدش این بلا سرت بیاد؟ منم از اون روز هر وقت دعا می کنم می گم خدایا اگر صلاح می دونی یه بچه صالح و سالم بهمون بده

 از خدا خواستم حالا که تموم ماه رمضون مهمونش بودم. مهمونش رو دست خالی روونه نکنه. تور ازش عیدی خواستم. ولی بازم خدا روم رو زمین انداخت.

چه کار کنم بازم خدا روم رو زمین انداخت. کس دیگه ای رو ندارم برم بهش رو بزنم. خدایا پس به من بگو چکار کنم؟

خدایا به دلیلی که خودت خوب می دونی من نمی تونم هر روز برم زیارت یه امام و اونو واسطه و شفیع قرار بدم که شاید به حرمت اون مراد دل من رو بهم بدی. ولی از اینجا که نشستم تموم اون عزیزات رو واسطه قرار میدم و ازت می خوام به حرمتشون مرادم رو بهم بدی. من کسی غیر از تو ندارم که دست نیاز و التماس براش دراز کنم.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:53 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خدا شروع می کنم که مهربانترینه و کسی مهربانترش نیست. بنام او شروع می کنم که نمی دونم چرا مصلحت رو در این دیده که تو رو تا الان به من نده فرشته من بیا با هم شکرش کنیم که همیشه مصلحت بنده هاش رو در نظر می گیره. عزیز دلم با اینکه از دوری تو خیلی رنج می کشم. ولی اگه بدونم این رنج کشیدنها رضایت اونو جلب می کنه. راضییم به امید اینکه اون هم ازمن راضی باشه. خدایا اگه من گناهی کردم که دلارامم رو به خاطر اون ازم دریغ می کنی ازت می خوام منو ببخشی و اگر می خوای منو امتحان  کنی ممنون که قابلم دونستی.ولی کمک کن که سربلند بیرون بیام که غیر از تو کسی رو ندارم. خدایا به حق عظمتت به حق جلال و جبروتت. به حق فرشته های درگاهت و به حق تمام اونایی که پیشت عزت و احترامی دارن اگه صلاح می دونی یه فرزند صالح و سالم بهم عطا کن که همیشه بنده تو باشه و در راه راست. خدایا دلمونو به رحمتت شاد بفرما.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:53 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

خدایا این اشکا پیش تو هیچ ارزشی نداره؟ پس چی می گن تو ارحم الراحمینی؟ کی گفته که خدا توی دلهای سوخته جاداره؟

منی که با تمام وجود در همه حال رحمانیتت رو حس می کنم. ولی در مورد اومدن دلارامم نمی تونم. راستشو بگم دیگه دارم فکر می کنم به من قهر داری. دیشب با التماس ازت خواستم که اگه کاری کردم که به سبب اون اینطوری داری منو تنبیه می کنی منو ببخشی. از اعماق قلبم استغفار کردم. الان  هم و تمام وقتها هم با تمام ذره ذره وجودم ازت می خوام گناهانمو ببخشی. آخه خدایا تو با این عظمتت و جلال و جبروتت چه احتیاجی به بنده ناچیز و ضعیفی مثل من داری که اینطوری تنبیهش کنی؟ مگه خوت نگفتی غفور هستی؟ و بندگانت رو مورد بخشش قرار می دی؟پس یا تو غفور نیستی یا من بنده تو نیستم. ولی خدایا تو غفوری خودت  اینو گفتی توی کتابت قرآن . پس می مونه من. خوب من اگه بنده تو نیستم بنده کی هستم؟ ......

خدایا اگه تو رحیمی اگه تو غفوری اگه خالقی اگه خلاقی و اگر من رو کسی غیر از تو خلق نکرده یا هر چه زودتر دلارامم رو به من بده یا اینکه من رو بعد از اینکه آمرزیدی از این دنیا ببر.  

خدایا بحق محمد و آل محمد اگر مقرر نکردی فرزندی به من بدی هر چه زودتر همین امروز منو ببر. نمی خوام تو این دنیا بمونم

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:53 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

به نام خدا

سلام گلم دلارامم. خوبی؟ منو ببخش یه مدت ازت غافل شدم. میدونی چی شده بود؟ مامانی مریض شده. یه کیست سه در چهار توی تخمدون راستش سبز شده که دو ماه طول می کشه خوب بشه. یعنی تا دو ماه دیگه نمی تونی بیای پیشم. یه چیز دیگه هم شده بود با بابات بدجور دعوامون شد دوهفته اس با هم قهریم. نمی دونم شاید بهونه اومدن تو رو داره. عزیزم زودتر بیا تا من و باباتو به هم نزدیکتر کنی آخه اون خیلی نی نی دوست داره. وقتی نی نی عمه رو می بینه می خواد بخوردش. نمی دونم از تو باید ناراحت باشم یا از خدا یا از خودم و یا از بابات. ولی اینو می دونم که خدا لطف بزرگی در حقم کرده اینکه اگه تو رونداده در عوضش صبر داده بعلاوه یه دل سوخته. تو توی دلم هستی پس از حالش خوب خبر داری. عزیز دلکم. تنها امید به دوچیزه  که این دل رو زنده نگه داشته یکی داشتن تو و یکی هم رضایت خدا. اگه خدا با ندادن تو به من به هدفش می رسه من راضیم.

عزیزکم این روزا که عمه هدیه نی نی دار شده. وقتی به نی نی ش نگاه می کنم یاد تو م یافتم تو دلم باهات حرف می زنم. چشمهاش و بینشو و همه اعضای بدنشو با تو مقایسه میکنم. با خودم فکر میکنم دلارام من هم این شکلی می شه؟ اونوقت دلم غنچ می ره. دلم برا درآغوش گرفتن ضعف می رهو اونوقت چشامو به آسمون می دوزم و مثل کسی که دنبال چیزی بگرده نگاه میکنم. انگار تو قراره از آسمون برام بیای.

عزیز دل مادر قربونت برم می دونی می خوام چیکار کنم. می خوام  امروز با بابات آشتی کنم. تو می تونی کمک کنی دلش نسب به من نرم بشه؟ می تونی؟ حداقل دعا که می تونی بکنی؟ پس فعلا خداحافظ و یه بوس گنده از اون لپهای گلی و قشنگت.



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:52 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

به نام خدا

 

سلام دلارامم. عزیز دلم الهی قربون اون قد بالات بره مادر. دوباره بعد از کلی غیبت اومدم. آخه تو نمی دونی مامانی چقدر سرش شلوغه. هم تو خونه هم سرکار. دو روز پیش هم که ماموریت بودم. بگذریم. امروز باز دلم هواتو کرده. اما ایندفعه من می خوام بیام پیشت. می خوام مهمونت باشم. مهمون می خوای؟ چشامو می بندم و میام پیشت .توی دنیای قشنگی که داری قدم می زارم. خدای من چقدر اینجا قشنگه. خیلی زیباست. این همون بهشتیه که ما ازش رونده شدیم؟ واقعا که چه زیانی کردیم ما.  تو چقدر قشنگی  چقدر صورتت نورانیه. بیخود نیست که دوست نداری بیای پیش مامان و بابا. حتما از اوضاع دنیای ما خبر داری. خبر داری که دنیایی که ما توش زندگی می کنیم چقدر بی رحمه. می ترسی بیای؟ از آدمای این دنیا می ترسی؟ بهت حق می دم عزیزم . منم می ترسم. و توی این سن هر روز ترسم بیشتر هم می شه. ولی تو یه چیزو نمی دونی گلم. آدمایی هم تو این دنیا پیدا می شن که ارزش داره بخاطرشون اومد اینجا.

دلارامم بیا تو بغلم بیا بشین روی پام اول می خوام یه کم برات لالایی بخونم و نوازشت کنم. چقدر موهات نرم و نازکه. چقدر تنت خوشبوه. دوست دارم بخورمت. ولی نمی خوام بخوابی. چشاتو باز کن.  می خوام یه جای خیلی قشنگ تر رو نشونت بدم. بیا با هم بریم. باید بریم بالاتر خیلی بالاتر. آها رسیدیم. کاش راهمون بدن.  مهم نیست حتی اگه راهمون ندادن از دور نگاه می کنیم. خدا اجازه از دور نگاه کردن رو بهمون داده. اصلا خودش نقشه راه این جار رو برامون ترسیم کرده. واااااااااااااااااای ببین چقدر قشنگه. خیلی قشنگه. اون درختها رو ببین .رودخانه هایی که زیرشون جاریه ببین. خدای من اونایی که اونجا دارن رفت و آمد می کنن رو ببین جمالشون هوش از سر آدم می بره. دلارامم بیداری؟ می بینی این منظره ها رو؟ خوب نگاه کن . می دونی اگه بالاتر بریم می تونیم کی رو ملاقات کنیم؟ همونی که ما رو آفریده. این دنیا رو آفریده و همه جهان و کائنات رو. من هنوز به اون مرحله نرسیدم که اجازه دیدنش رو داشته باشم. ولی امیدوارم برسم. البته با کمک خودش. و با دعای تو. خوب عزیزکم خیلی دوست داری تو هم به این مرحله برسی نه؟ دوست داری اونو ببینی؟ ولی هر کسی که سعادت این رو نداره که به این فیض برسه. فقط یک راه وجود داره. دوست داری بدونی که اون راه چیه؟

خوب بهت می گم من مادرتم و باید همه چیز رو بهت یاد بدم. شرطش اینه که باید رضایت بدی پاتو بذاری تو این دنیایی که اینقدر ازش می ترسی.  از این دنیا یک راه خیلی باریک و خطرناک وجود داره که باید اونو طی کنی و به یک جایی برسی که بهش می گن کمال انسانیت. وقتی به این مرحله رسدی اونوقت به مقام انسان کامل می رسی و لیاقت دیدار خدا رو پیدا می کنی. ولی فکر نکنی کار آسونیه. خیلی خیلی کار سختیه . البته اگه خودت واقعا تصمیم بگیری و به خدا توکل کنی خیلی کمکت می کنه. خدا کسانی رو هم برا کمکت فرستاده و می فرسته. فقط لحظه ای نباید از یادش دور بشی. هیچ وقت از یادش غافل نشو و تموم دستوراتش رو عمل کن. اونوقت دیگه نگران نباش. عزیزم چقدر مشتاقم تو رو تو این مقام ببینم درحالی که فرشته ها جلوت زانو زدن. یادت باشه  وقتی به اینجا رسیدی مادر زجر کشیده ات رو فراموش نکنی . مادری که سعی می کنه هر چی رو که بلده و می دونه برا سعادتت یادت بده. حتی حاضره جونش رو برات فدا کنه.

خوب دیگه خیلی خسته شدی .باید بخوابی. منم باید برگردم نمی تونم زیاد اینجا بمونم. باید برگردم به دنیای خودم.

راستی ممنون که دعا کردی من و بابات آشتی کنیم. چون دعات مستجاب شد. خداحافظ ولی ایندفعه قول می دم زود بیام. آخه غیر از تو کسی رو ندارم پیشش اروم بگیرم. حالا فهمیدی چرا اسمتو گذاشتم دلارام؟  آرامش دل من.

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:50 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

سلام دلارامم. آرام دل مادر. امروز از اول صبحی اومدم پیشت آخه امروز خیلی کار دارم . باید تموم ‏کارام رو انجام بدم و برم ماموریت. فکر کنم حداقل تا یک هفته نتونم بیام پیشت و چون بهت قول داده ‏بودم زود بیام بهت سر بزنمٰ اومدم به قولم وفا کنم. یه مژده بهت بدم؟ رابطه من و پدرت خیلی خوب ‏شده خیلی. فکر کنم خدا خواست به سبب اون قهر طولانی دلهای ما رو بیشتر به هم نزدیک کنه. ‏شاید همین باعث شد ما بیشتر همدیگه رو بشناسیم و دوست داشته باشیم.‏

آرام دل مادر کاش می دونستی چه بابای مهربونی داری. اینو همه اطرافیانش می گن. مخصوصا با نی ‏نی ها. خیلی نی نی کوچولوها رو دوست داره. جونش براشون در می ره. حالا اگه یه نی نی داشته ‏باشه که مال خودش باشه دیگه چه شود. فکر کنم از منم برات مهربون تر باشه. اگه تو بیای دنیاش رو ‏خیلی شیرین می کنی. شیرین زبون من. الهی قربون اون خنده های قشنگت برم که برا بابا می کنی. ‏هنوز به دنیا نیومده داری دلبری می کنی. دلبری کن که دل ما رو قبل از اومدنت برده ای. ‏

جوجو خوشگل مادر امروز داشتم فکر می کردم اگه تو می اومدی از همون اول روت کار می کردم که حافظ قرآن بشی. ‏همیشه از خدا می خوام فرزندی که بهم می ده از بندگان صالحش باشه. از مقربان درگاهش. پس ‏برای اینکه خدا دعام رو مستجاب کنه باید نشون بدم که واقعا همچین چیزی رو می خوام. من مطمئنم ‏تو هم همینو می خوای . مخصوصا بعد از اون ملاقاتی که دفعه پیش با هم داشتیم و اون جای قشنگ ‏رو دیدیم. حتما الان دیگه می خوای به اون جایگاه برسی پس باید با هم برنامه بچینیم. از همین حالا ‏که هنوز نیومدی باید برنامه داشته باشیم تا اون لحظه آخر. عزیزم اینو باید بدونی تو این دنیا هیچ کاری ‏بدون برنامه نمی شه . مخصوصا رسیدن به اون مقامی که دیدیم که باید برنامه مخصوصی داشته ‏باشه. وگرنه وسط راه گم می شیم و بیراهه می ریم. اونوقت خدا می دونه ممکنه از کجا سر در ‏بیاریم. ‏

خوب پس تصمیم گرفتیم از وقتی که توی دلم اومدی روی حفظ قرآن کار کنیم. البته من و بابات از همین ‏الان داریم روت کار می کنیم. همیشه هر وقت بتونیم قرآن می خونیم تا از همین دنیا به گوش تو برسه ‏و روت اثر کنه. حتما تا حالا صدای بابات رو هنگام قرآن خوندی شنیدی. دیدی چه قشنگ با صوت می ‏خونه؟ آدم گریه اش می گیره. وقتی می خونه من اصلا سروصدا نمی کنم خودمو مشغول نشون می ‏دم ولی فقط گوش می کنم. بابات تقریبا هر روز بعد از نماز صبح این کارو می کنه.من از این کارش ‏خیلی خوشم می اد تو هم حتما خوشت می یاد نه؟

برای درک قرآن باید اول زبان عربی رو یاد بگیری. و چون زبان مادری تو عربی هستش این مثل آب ‏خوردنه. اصلا اذیت نمی شی . زبون انگلیسی رو هم باید از همون ابتدا یاد بگیری. اینا برا رسیدن به ‏مقصد خیلی می تونن کمکمون کنن. می پرسی چطوری؟

ببین ما تو این دنیا برای رسیدن به اون هدف بزرگ باید زندگی کنیم. و زندگی کردن مستلزم همین ‏چیزهاست. به خاطر اینکه تو زندگی موفق باشی. باید تا می تونی یاد بگیری و یاد بگیری. ‏

 در ضمن ورزش هم از همون اول تو برنامه مون هست چون برای اینکه بتونیم برنامه هامون رو خوب ‏اجرا کنیم باید تنمون سالم باشه. پس من از همون موقع که بیای به ورزش کردن عادتت می دم. ‏باشه؟ قربون اون باشه گفتن قشنگت بره مادر. ‏

 امروز خیلی حرف زدم. آخه خیلی حرف تو دل مامانی هست که دوست داره بهت بگه. ولی چون می ‏دونه تو زود خسته می شی و خوابت می گیره معمولا حرفهاش رو مختصر می کنه. مامانی رو ببخش اگه این ‏دفعه ملاحظه ات رو نکرده. حالا بیا روی پای مامانی. می خوام بخابونمت. اول یه بوس بده. حالا چشمهاتو بزار ‏رو هم و بخواب. چشمهات رو ببند و به من و بابا فکر کن. بعد از ته دل از خدا بخواه که تو رو زودتر ‏بفرسته پیش ما. لالا لالایی لالا لالایی ................‏



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:47 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

به نام خدا

سلام عزیزم می دونم که حالت خوبه. خیلی بهتر از حال من. خوش بحالت که تو این دنیا نیستی. همین که تو این دنیا نیستی باید خیلی شکر گذار باشی. تعجب میکنی که این حرفها رو می زنم؟ منی که قبلا چقدر استغاثه می کردم تا بیای تو این دنیا؟ منی که چقدر می خواستم قانعت کنم که بیای اینجا.

ببینم از غیبت طولانی من تعجب نکردی؟ حتما از اینکه مدت زیادیه سراغت نیومدم دلگیری نه؟ خوب بزار برات بگم. شاید بعدش حق رو بهم بدی. حتما می دونی توی محرم خیلی نذر و نیاز کردم که خدا تو رو بهم بده. اونقدر با دل شکسته گریه  کردم و تو رو از خدا طلبیدم که با توجه به شناختی که ازش دارم که چقدر مهربون و با کرامت هست دیگه باورم شده بود ایندفعه حتما تو رو بهم می ده. ولی وقتی بازم تو نیومدی اونقدر ضریه روحی سختی خوردم که تا حدود سه هفته دچار افسردگی شدید شدم. طوری که هر وقت تنها می شدم فقط گریه می کردم. حقیقتش رو بگم؟ الان دیگه از اومدن تو نا امید شدم. دست از اومدن تو شستم. دیگه تو رو تو بغلم تخیل نمی کنم. الان فقط تو رو در حد یه رویای دست نیافتنی مثل خیلی دیگه از رویاهای از دست رفته ام می بینم. الان می تونم اسم تو رو بزارم رویای از دست رفته من.

چون هنوز حالم خوب نشده و حوصله نوشتن ندارم ازت خداحافاظی می کنم. ولی باز برا درد دل می ام پیشت.

به امید دیدار رویای دست نیافتنی من...

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:45 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

به نام خدا سلام خوبی گلم؟ شرمنده ام می دونم که خیلی در حقت کوتاهی می کنم. باید بیشتر از این برات وقت بزارم. ولی خوب ‏عزیز دلکم باید مامانی رو درک کنی. با این روحیه خراب و مشغولیات زیاد نباید خیلی ازش ‏توقع داشته باشی. فعلا من مثل بیماری هستم که داره دوره نقاهتش رو طی می کنه. دارم ‏به خودم می قبولونم که ممکنه هیچ وقت تو رو نداشته باشم و این واقعا دردآوره. مثل یه زخم ‏بزرگ شمشیر روی قلبم می مونه.‏ ساعتی قبل داشتم با همکارم صحبت می کردم. از دردهامون گفتیم. می دونی اون سیده. ‏برگشت به من گفت می دونی خدا من و تو رو خیلی دوست داره. بهش گفتم کاش اینطور ‏باشه. گفت اصلا شک نکن. بعد برام دلیلهائی آورد که فهمیدم درست می گه. اگه واقعا اینطور ‏باشه تموم محرومیتهائی که توی این دنیا کشیدم و می کشم ارزشش رو داره حتی محرومیت ‏از لذتِ در آغوش گرفتن تو.‏ راستی این ماه خیلی به اومدن تو امیدوارم. می دونی چرا؟ چون رفتم سونو گرافی. خود دکتر ‏وقتی نتیجه رو دید تعجب کرد. گفت توی هر تخمدان حدود 4-5 فولیکول داری. گفت وضعیت ‏رحمت بسیار عالیه. و جالب اینجاست که هیچ داروئی هم مصرف نکرده بودم. بنابراین این حق ‏رو بهم می دی که فکر کنم خدا می خواد لطف بکنه و تو رو بهم بده؟ خوب من سه روز دیگه وقت دارم که بفهمم تو اومدی تو دلم یا نه تا اون موقع ‏خدااااااااااااااااااحافظ. می بوسمت ‏



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:44 قبل از ظهر | يکشنبه 20 فروردين 1391 توسط زهور

به نام خدا

 

سلام گلم. این روزا سرم خیلی خیلی شلوغه. ببخش که سر نزدم. قول می دم به  محض اینکه بتونم بیام که دوباره با هم  اوقات خوشی داشته باشیم.

در ضمن حالم زیاد خوب نیست برام دعا کن خوب بشم. همش فشارم پایینه و ضعف دارم

می بوسمت

خدا نگهدار



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:46 قبل از ظهر | شنبه 26 آذر 1390 توسط زهور
صفحه قبل 1 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

آمار وبلاگ








كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

كد ماوس

خطاطي نستعليق آنلاين